جــویـبـار
 
چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ :: ۱:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : زهیر

1 - امروز که عرفه بود نه خودمو شناختم نه هیچ کس دیگه رو . فردا هم عید قربانه . اصلا نمیدونم چیو باید قربانی کرد . یه گوسفند؟

این روزا که عرفات و مکه و منا رو میبینم دلم میلرزه و میخوام که اونجا باشم اما که چی؟ که آدم شم ؟ یا فقط دلم میخواد؟

بیشتر فکر کنم دلم میخواد . اگر نه اینجا هم میشه عبد بود و آدم شد .

2 - هر وقت که دلم میخواد برم مکه ، یه فکری میکنم میگم تو که پول مول نداری حج دیگه چه صیغه ایه . اما باز میگم تو که دائی خودتو دیدی بدون یک ریال تا حالا چند بار رفته حج . بعدش باز میگم این کاره دله . کاریش نمیشه کرد .

3 - ای خدا حالا که ما رو نمیبری حج اکبر اقلا قسمت کن بریم حج اصغر .  یا امام رضا

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند                  جان به قربان تو مولا که تو حج فقرایی

4 - همش با خودم فکر میکنم یه کاری بکنم برای دلم . همه جا بند شده . دارم با ماشین میرم و قرار میذارم بنداشو باز کنم اما همینکه میرسم به محل کارم ، فکرام یادم میره . خدا بندای دلمو باز کنه

5 - امروز موسی برامون سنگ تموم گذاشت . نمیخوابه . همش دوس داره تو بغل باشه راه بره . توی ماشینم نمیشینه . قربونش برم خوردنی شده .



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
زهیر

هستم با ساره همسرم و موسی پسرک مان . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اظهار نظر بازدیدکنندگان محترم بر دیده منت است و مورد توقع . زیرا وبلاگ را محملی دیدم برای ابراز نظرات خود و دانستن نظر خردمندان دیگر در مورد تفکرم . مرا از نظراتتان محروم نکنید.

صفحات وبلاگ

RSS Feed